تبلیغات
تبلیغات تبلیغات

یادداشت متفاوت یک فعال اقتصادی:رویای شیرین و قصه فرنگیس! ...

چند روز پیش ساعت ۱۱ شب برگشتم منزل ، خیلی خسته بودم و چند شب بود که
نمی توانستم درست بخوابم و با هجوم نگرانیها و افکار همواره خواب کوتاهم
پاره میشد و به جای شمردن گوسفندها برای خوابیدن مجدد، مشکلاتم را می شمردم
که باعث می شد کلاً خوابم زایل شود. از طلبی که مراکز درمانی دولتی دارم
که بعضاً بیش از یکسال است معوق شده ، تا بدهی به بانکها که سود مترتب آن
را هر روز بزرگتر می کند و امروز این بدهی آنقدر بزرگ شده که دیگربرای خودش
مردی است! تا بدهی مالیاتی ، بیمه پرسنل و غیره که کمرم را می شکند و تازه
در کنار اینها تغییرات روزمره مقررات و تصمیمات .

گاهی فکر میکنم کاش دولت پولدار شود و سرش به کارهای عمرانی و زیربنایی
گرم گردد و بتواند کارکنانش را به آن کارها بگمارد تا ما هم چند صباحی
بتوانیم سرمان را از زیر آب دربیاوریم و نفسی تازه کنیم.

باری ، از شدت خستگی و اینکه نیاز به یک خواب طولانی داشتم ، یکی از آن
قرصهای آرامبخش خارجی را که مدتی است واردات آن ممنوع شده و من از قبل یک
ورق دارم ، و با وجود آنکه تاریخ مصرفش منقضی شده، خوردم و به خواب عمیقی
فرو رفتم.

در طول خواب رویای بسیار واضح و روشن سراغم آمد . خواب دیدم که یکی از
آشناهایم به نام امید خصوصی که فردی است بسیار با انرژی و مدیری بسیار خوب
که در تجارت و صنعت دستی دارد و خوشنام هم هست ، به دیدنم آمده، البته
سوسول است و از او خوشم نمی آید اما از سر اجبار گاهی او را می بینم. بعد
از کمی خوش و بش ، ناگهان به من گفت: فلانی ، می دانم که اکثر واحدهای تو
زیان می دهند و نه تنها از این واحدها عایدی نداری ، که نهایتاً مجبوری از
موارد ضروری زندگیت هم بزنی و در این واحدها بریزی و خودت هم که امکان
مدیریت همه این واحدها را نداری و تا به حال مدیر خوب هم گیرت نیامده، من
برایت یک پیشنهاد دارم .

سراپا گوش شدم و از او خواهش کردم پیشنهادش را بگوید. امید اینگونه
عنوان کرد که اگر من واحدهایت را به قیمت کارشناسی عادلانه از توبخرم ولی
ضمن اینکه اداره واحدها با خودم است برای همیشه ۲۵% از سود واحدها را به تو
بدهم و ….

حرفش را قطع کردم و گفتم : شوخی می کنی؟

گفت: نه ، اجازه بده ، ادامه دارد. علاوه بر ۲۵% سود هر واحد که در آخر
هر سال مالی به تو پرداخت می کنم و البته این پرداخت به تو نقدی است و بدون
توجه به نقدینگی واحد است و اگر هم دیرکرد داشتم جهت جریمه تا ۲۸% در سال
می دهم و اگر ندادم میتوانی حتی مرا ممنوع الخروج کنی و ضمناً رسیدگی و
بازرسی دفاتر مالی واحدها هم با تو …

مجدداً وسط حرفش پریدم و گفتم: مگر عقلم کم شده که قبول نکنم! من ….

ادامه داد و گفت: صبر کن تمام نشده است . علاوه بر آن از تمام خرید و
فروشهایم ۹% به تو پرداخت می نمایم و هر کالایی را هم واردات کردم از ۵ تا
۵۰ درصد ارزش ابرازی که مورد قبولت باشد در زمان انجام معامله و یا واردات
میدهم، از حقوق کارکنان واحدها نیز بطور متوسط ۱۵% کسر می کنم و باز به تو
پرداخت میکنم….

دوباره وسط حرفش گفتم: ببین ، اینها که می گویی خیلی خوب تر از آن است
که بشود باور کرد. ولی بگو در ازای این همه لطفی که می کنی چه انتظاراتی از
من داری؟

گفت: البته نمی گذاری که تمام امتیازات را برایت بشمارم ولی همانطور که
قبلاً گفتم من در واقع پول ارزش روز بنگاهت را به تو می دهم و بیشترین
انتظارم از تو این است که به دلیل امتیازی که از من می گیری ، در مدیریت من
دخالت نکنی و هر روز نخواهی مقررات جدیدی از خودت در بیاوری و جاری کنی و
به زبان ساده مزاحم من نشوی.

البته چون با درآمدی که از فعالیت این واحدها بدست می آوری، دستت بازتر
می شود، اگر بشود گاهی وام با سود کمتر به ما بدهی و گاهی که وضع شرکت خوب
نیست دریافت برای مطالباتت فرصت بدهی و اگر با هم معامله ای کردیم وجه آن
را به موقع پرداخت کنی و کلاً اینکه این واحدها را مثل دارایی خودت بدانی و
غصه آنها را بخوری کافی است .

بلافاصله به او گفتم : از تو متشکرم و قبول است .

گفت : نه ، یک روز فکر کن!

دیدن این رؤیای شیرین خوابم را سنگین تر کرد و در خواب فکر می کردم که
اگر بشود چقدر عالیست ، میتوانم از تمام گرفتاریها رها شوم و به امور خیر
که همیشه آرزویش را داشتم برسم و با پولی که مرتب بابت ۲۵% سود و ۹%
معاملات و حتی وجوهی که بابت واردات و غیره می گیرم در زادگاهم جاده بسازم ،
برق بکشم ، مسجد و درمانگاه و مدرسه احداث نمایم. کارهایی که همیشه آرزوی
انجام آن را داشتم ولی نه وضع نقدینگی اجازه می داد و نه فرصت پیدا می
کردم. آخر من اگر چه خودم مدیریت اجرایی واحدهایم را ندارم ولی دردسر آنها
با من است ، مرتب یا مدیرهایی که خوب هستند با حقوق و مزایای بهتر جذب همین
آقای خصوصی می شوند و یا خودم مجبورم با بدبختی عذرشان را بخواهم و تازه
جواب معرف هایشان را هم بدهم..

بدتر اینکه هر کس می آید اول تعدادی را اخراج و تعداد بیشتری را استخدام
می کند . اخراجیها خرج روی دست واحد میگذارند و جدیدها هم تا کار یاد
بگیرند توسط بعدی اخراج می شوند.

تصمیم می گیرم بروم و هرچه زودتر جواب مثبت بدهم که ناگهان متوجه می شوم
در رختخواب هستم. ساعت را نگاه میکنم، ۱۰ ساعت خوابیده ام. وای ، ۳۰ سالی
می شد که اینقدر عمیق و طولانی نخوابیده بودم، ولی حیف که قبل از جواب مثبت
و عقد قرارداد با خصوصی از خواب بیدار شدم.

تصمیم گرفتم که آن روز سر کار نروم و با رویایم محاسباتی برخورد نمایم.
اگر می شد که من واحد زیان ده را بدهم و پول بهای آن را دریافت کنم، و بعد
خریدارش آن را سود ده نماید و ۲۵% از سود، ۹% از ارزش معاملات، بطور متوسط
۱۵% از ارزش واردات و بسیاری پرداختهای دیگر را به من انجام دهد و تمام
موارد بالا را به من نقدی پرداخت کند و اگر نتوانست جریمه بدهد و باز اگر
نتوانست، من قادر باشم ممنوع الخروجش کنم و حتی از او مال توقیف نمایم ….
وای اینکه خیلی بهتر از مالکیت کل واحد است  و سودش هم بیشتر است . راستش
اگر با این شرایط مجانی هم می خواست می دادم .

عجب ، مگر می شود.

ناگهان جرقه ای در مغزم زد. تمام این امتیازات و امکانات در اختیار دولت
هست و در عالم واقع هم که میتواند واحدهایش را واگذار کند و از واحدهایی
که بخش خصوصی در اختیار میگیرد و یا ایجاد میکند ۲۵% مالیات عملکرد و برای
معاملات آن بنگاهها ۹% مالیات برارزش افزوده و از حقوق پرسنل تا خرید یا
اجاره املاک و دهها مورد دیگر مالیات دریافت کند و عملا بیشتر از مالک آن
بهره مند شود. چرا نمی کند؟

یاد قصه فرنگیس افتادم که چهل گیس داشت و تا یکی را می بافت یکی دیگر
باز می شد و هیچوقت فرصت نداشت که برای کار دیگری وقت داشته باشد تا یک روز
که همه را قیچی کرد و وقت کرد که فرصت داشته باشد.

 

۴۵۳۰۲

inves بدون نظر ۱۷ مرداد ۱۳۹۶